ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای
کی جرات داره گربه را دم حجله بکشه!از پدربزرگ راز ۴۰ سال زندگی موفقاش را پرسید.پدربزرگ لبخندی زد و از شب اول زندگیاش گفت:شب اول بود پسرم، روی تخت با مادربزرگت نشسته بودم و برایش از خاطراتم میگفتم.دهانم خشک شده بود،اما اگر به مادربزرگت میگفتم یک لیوان آب بیاور، ممکن بود حوصله نکند و همان اولین د
پسوخهپادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی:
او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوم
مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای م